تبليغاتX
اتاق تنهايي من

اتاق تنهايي من

تعطيل شد

تعطيل شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:20  توسط only  | 

عذرخواهي

سلام دوستاي خوبم

به خدا من خيلي خيلي شرمنده شما هستم شمايي كه نگران هستيد به خدا من به همتون سر مي زنم به همتون امام حرفي واسه گفتن ندارم كه واستون نظر بذارم. خيلي دلم مي خواد بابهتون حرف بزنم درد دل كنم شايد شما حوصله اين همه حرف زدن منو نداشته باشيد ولي من دوست دارم كه باهاتون حرف بزننم بهتون بگم از چيزايي كه تو دلم هست اطلا منو اينجا رو به خاطر همين درست كردم كه يكي رو پيدا كنم كه بي رودربايستي باهاش حرف بزنم درددلم رو غمم رو بهش بگم منو درك كنه . به خدا همتون رو دوست دارم همه اونايي كه واسم نظر خصوصي مي ذارن و نگران حال و احوالم هستند. قول ميدم از اين به بد وقتي ميام به وبلاگتون حتي اگه شده به اندازه يه شاخه گل باهاتون حرف بزنم. همتون رو دوست دارم.

17 يا 18 روز ديگه بيشتر تا عيد نمونده اما من دل و دماغ كار كردن يا خوشحال بودن و ندارم. اي خدا چه جوري بگم تنهام خيلي تنهام . خدايا شكرت يه پدر مادر خيلي خيلي خوب دارم خواهر و برادراي خوب دارم كه يه تار موشون رو با يه دنيا عوض نمي كنم . زندگي خوبي دارم اما بين اين همه خوشبختي بازم تنهام . نمي دونم اين تنهايي رو با چي پر كنم. كمكم كنيد دوستاي خوبم بازم مثل هميشه كمكم كنيد و تنهام نذاريد.

خداي جونم بازم مثل هميشه ميگم دوستت دارم و تنهام نذار.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:42  توسط only  | 

دلم گرفته

سلام دوستاي خوبم.

اين چند روز به هيچ وجه حالم خوب نبود حوصله هيچ كسو نداشتم فقط دلم مي خواست يكي رو پيدا كنم كه براش تا مي تونم حرف بزنم بدون رودربايستي.

دلم مي خواست سرمو بذارم رو شونه هاش و تا مي تونم با تمام وجودم و از ته دلم گريه كنم.

مي دونيد اين چند روزه دلم يه نفر و  مي خواد كه مل خودم باشه . مال خود خودم ازش مطمئن باشم كه هيچ وقت از دستش نمي دم . يكي رو مي خواستم كه همدمم باشه شريكم باشه تو تمام لحظات.

دنبال يكي مي گشتم و يكي رو مي خواستم كه هيچ وقت و تا زماني كه زندم تنهام نذاره .

خدايا كمكم كن  خودت مي دوني فقط تو رو دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:45  توسط only  | 

فكر من

سلام دوستاي خوبم .

 يه چند روزي ميشه كه دارم با خودم كلنجار مي رم يكي از دوستان تو نظر خصوصي بهم گفته بود كه اين خوشحالي موقتيه . باور كنيد خيلي سخته بخوام كنار بيام.

خودمو مي خوام با درس خوندن مشغول كنم تا متابو باز مي كنم سرم ميشه پر از فكر و حواسم پرت ميشه 5 صفحه رو مي خونم بعد نگاه مي كنم ميبينم هيچي ازش نفهميدم.

خيلي دارم خودمو كنترل مي كنم. يه چند روزي هست كه موبايلم رو خاموش كردم . كه نه دوست علي زنگ بزنه نه خودم وسوسه بشم به علي يا دوستش زنگ بزنم. سرم پر شده از فكراي الكي .

دلم مي خواد دوباره ببينمش دلم مي خواد دوباره باهاش حرف بزنم و صداشو بشنوم اما چي كار كنم.

ديروز بعد از ظهر اينقدر بهم فشار اومد كه ساعت 4.30 عصر از خونه زدم بيرون همين جور يه ري زپيداه راه رفتم تا ساعت 8.45 شب كه برگشتم خونه. فكر مي كنم مي تونم با پياده روي افكارم رو جمع و جور كنم. چون وقتي برگشتم خيلي خيلي آروم شده بودم.

كمكم كنيد تا از پس اينهمه فكر بر بيام . كمكم كنيد تا بتونم اين دوران رو بگذرونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 8:47  توسط only  | 

تحول

سلام

الان نزديك چند روزه كه دارم فكر مي كنم.

الان نزديك چند روزه كه جز فكر كردن كار ديگه اي ندارم.

الان چند روزه كه جز اينكه به حرفهاي شما دوستا فكر كنم هيچ كار ديگه اي انجام نميدم.

تصميم گرفتم.

تصميم گرفتم خودم باشم و فقط و فقط به فكر خودم و آيندم باشم. تصميم گرفتم چون رفت از زندگيم جداش كنم.

ديروز داشتم به اين فكر مي كردم اگر زماني بر گشت چي كار بايد بكنم بعد كه كلي با خودم كلنجار رفتم ديدم اون اگه يه زماني هم برگرده باز اون كارش اون ارزش قبل رو نداره. سعي نكردم كه به اين موضوع فكر كنم كه برگشت قبولش مي كنم يا نهفقط به كارش فكر كردم كه برام مقابل قبول هست يا نه. به حرفهاي دوستام خيلي فكر كردم روي خط به خط نوشتهاتون مكث كردم و بارها بارها خوندمشون.

تصميم گرفتم كه خودمو پيدا كنم از اين حالت سر در گمي در بيام . ديروز رفتم دفترچه ارشد گرفتم تصميم گرفتم تو 3 ماهي كه وقت دارم بخونم كه بتونم قبول بشم..........

تلفنام رو خيلي خيلي با دوست علي كم كردم . ديدم تنها كسي كه مي تونه بهم كمك كنه خودم هستم .

ديروز رفتم آرايشگاه به وضعيتم خودم يه كم رسيدم. ديروز بعد از ظهر بعد از آرايشگاه رفتم يه كم براي خودم ودل خودم و هر چيزي كه دوست داشتم خريدم.

ديشب بعد از مدتها پيش پدر مادرم و خانوادم نشستم.

ديشب بدون قرص خوابيدم.

امروز خيلي خيلي بهترم.

برام دعا كنيد خودم باشم. دعا كنيد بتونم تحمل كنم و خودمو مثل ديروز جمع و جور نگه دارم.

برام دعا كنيد تنهام نذاريد . خواهش مي كنم.

ا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 8:57  توسط only  | 

سلام

سلام

ممنونم دوستاي خوبم كه اين همه به من لطف داريد .

فكر نمي كردم تو ايم مدت كوتاه دوستاي به اين خوبي پيدا كنم..

از همتون بابت همه چيز ممنونم.

يكي از دوستاي چندتا نظر خصوصي گذاشته بود كه همشو با دقت خوندم. سعي كردم به تك تك كلمه هاش فكر كنم سعي كردم بفهمم چي ميگه . سعي كردم همه اونا رو به خودم بقبولونم ولي هيچ چيزي به زور نميشه انجام داد بنابراين سعي كردم كه به مرور حرفاشو بفهمم و با خودم كنار بيام . شرايط روحي ثابت و خوبي ندارم. به دقيقه خوبم دقيقه بعدي دلم مي خواد اونقدر گريه كنم كه ا حال برم يه جوري سردرگم شدم .

از يه طرف دوست دارم به دوست علي و حرفاش اعتماد كنم ولي از طرف ديگه نمي تونم و به خودم يه نهيب مي زنم اين چه كاريه كه مي خواي انجام بدي. يه جوري تو كارام موندم. دوست علي به من  به هيچ وجه ابراز علاقه نمي كنه فقط مثل يه دوست در كنارمه و باهام حرف مي زنه. نمي دونم كدوم كارم مي تونه درست باشه حرف زدن يا نزدنم.؟

سر در هوام دلم مي خواد برم يه جايي كه هيچكي نباشه دلم مي خواد برم به يه تنهايي عميق برسم . مي خوام تو اون تنهايي خيلي به خودم فكر كنم.

اين وسط عاجزانه ازتون خواهش مي كنم منو كمك كنيد عقل خودم به جايي نمي رسه . خواهش مي كنم منو راهنمايي كنيد. من دارم كل كارام رو اينجا مي نويسم مي خوام اگه اشتباه مي كنم منو نگه داريد ادامه ندم و اگه درست انجام ميدم تشويقم كنيد.

دوستتون دارم و منتظرتونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 13:29  توسط only  | 

يك هفته گذشت

سلام دوستاي خوبم

امروز يك هفته از آرين روزي كه علي رو ديدم مي گذره.

خيلي خيلي بهم سخت گذشت تو اين يك هفته خيلي تلاش كردم تا بتونم تحمل كنم و نخوام باهاش تماس بگيريم يا اس ام اس بدم. تو اين مدت دوست علي منو به هيچ وجه تنها نذاشت و خيلي كمكم كرد تا تونستم تحمل كنم.

شايد شما بعد از خوندن اين پست بهم بگيدچرا من دارم با دوست علي حرف مي زنم. من اونو به چشم يه دوست نگاه كردم كه تو اين شرايط خيلي سخت كمكم كرده و نذاشته تنها بشم ولي..... حرف يكي از دوستان منو خيلي خيلي ترسوند نمي دونم اون كمك كردن به من منظوري داره يا نداره؟ ولي اون از نظر من يه دوسته يه دوستي كه مي تونم بهش اعتماد كنم. دوستي كه تو بدترين شرايط منو تنها نذاشت و نخواست كه من تنها باشم.

تو اين 7 روز نه علي بهم زنگ زده ن اس ام اس داده. هيچ كدوم./ ولي من هنوز بازم منتظرشم . منتظر كسي كه دوستش دارم. منتظر كسي كه خودمو يه روز در كنارش احساس مي كردم. و توي ذهنك زندگيمو با اون تصور مي كردم.

علي منو دوست داشت ولي خيلي راحت كنارم گذاشت خيلي راحت تر از اون جيزي كه من حتي فكرشو مي كردم.

طبق حرفايي كه در آخر بهم زد فكر كنم بعد از ماه محرم صفر مي خوان برن خواستگاري. اون چطور يمي تونه بره يه دختر ديگه اي غير از منو ببينه. آخه چطوري؟

ولي اون حق داره . حق زندكي كردن . حق انتخا من نمي تونستم مجبورش كنم كه با من زندگي كنه.

خوشحالم از اينكه اون خوشحال باشه. خوشبختم از اينكه ببينم اون علي مردي كه يه روز خودمو در كنارش مي ديدم خوشبخته و احساس خوشبختي مي كنه.

هميشه دعاي خوشبختي و سربلندي من پشت سرشه هر چند تا زماني كه ازدواج نكنه من منتظرش هستم و مي مونم شايد از رفتنش پشيمون بشه و برگرده.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:38  توسط only  | 

تمام شد

روز شنبه براي آخرين بار رفتم مردي رو كه مي خواستم بهش تكيه كنم رو ديدم .

مردي كه من مي خواستم روزو شبام رو باهاش بگذرونم و فقط اون بشه مرد زندگي من.

توي راه بودم تا برم جايي كه باهاش قرار داشتم توي مسير دوستش بهم زنگ زد بهم گفت كه من باهاشا تماس گرفتم و اون گفته اصلا با من قرار نداره . گفته كه منو دوست نداره. گفته كه از وقتي مادرش زنگ زده و رابطه ما رو كات كرده فكرش آزادتر و خيلي خوشحال و سرحاله . وقتي اين حرفا رو شنديم انگار يه آب يخي روم ريختن .به هيچ وجه فكرشك نمي كردم كه اون بخوتد در مورد من در مورد كسي كه تمام تلاشش رو واسه داشتنش مي كنم اينجوري بگه . دوستش با من كلي حرف زد و ازم خواست سر قرار نرم ولي من گفتم كه نمي تونم نرم و بايد اين قرار و حتما برم./

گفت بعد از قرار حتما باهاش تماس بگيرم و نتيجه ملاقاتم رو بهش بگم. رفتم ديدم اومده و ايستاده وقتي منو ديد يه لبخندي زد كه من تمام صحبتهاي دوستش رو فراموش كردم . سلام كردم و جوابمو داد با هم راه افتاديم

رفتيم من خريد كردم مانتو خريدم شلوار خريدم و واسه خريدام اونم نظر مي داد.

چه روز خوبي بود.توي راه ازش پرسيدم كه منو دوست داره گفت اگه دوست نداشتم الان اينجا نبودم بهش گفتم اگه خونوادش راضي بودن بازم مي خواست كه من كنارش باشم و گفت اگه ني خواستم كه واسه داشتن اين همه حرف رو تحمل نمي كردم. مي خواستم بهش بگم اگه من لرات مهم بودم واسه داشتنم تلاش مي كردي.

براي اخرين بار يه 3 ساعتي رو باهاش بودم .3 ساعت رو باهاش حرف زدم .3 ساعت رو باهاش زندگي كردم ازش جدا شدم ولي ...............

توي راه برگشت زنگ زدم به دوستش و بغض كردم نزديك به دو ساعت حرف زدم و اون كلي باهام بحث كرد برام توضيح داد بهم گفت مگه تو چي كم داري . درس نخوندي كخ خوندي كار نمي كني كه مي كني قشنگ نيستي كه هستي چرا داري عشقو دوست داشتنو گدايي مي كني بهتر اين بود كه اين رابطه بهم بخوره برو خدا رو شكر كن قبل زندگي با اون متوجه شدي خيلي گوش به حرف مادرشه . برو  ببين چه كار خوبي انجام دادي كه خدا دوستت داشته و نخواسته كه آيندت نابود بشه. تو به اميد يه نفر يه زندگي رو شروع كني و بعد كه بخواي اونو ادامه بدي ببيني كه نه اصلا اون كسي كه تو مي خواستي اون نيست و يا تو به خاطر اين همه تلاش و فشاري كه قبل از ازدواجت داشتي اين همه سختي كشيدي و الان كه مي خواي استراحت كني ببيني نو اين اون زندگي نيست كه تو بخواي توش آرامش داشته باشي. بعد از حرف زدن با اون آروم شدم ازم خواست ديگه بيشتر از يان خودمو كوچيك نكنم ديگه بهش زنگ نزنم. گفت اون لياقت منو نداشته . اما چي كار كنم دوستش دارم .از اون روز به بعد اگه من زنگ زدم تا اس ام اس دادم اون به من جواب مي ده در غير اين صورت من حرفي ازش نمي شنوم . دوستش بهم گفت به خاطر اينكه به نبودن مردي كه يه روز همه آرزوي من بود و هست صحبت كنم عادات كنم هر موقع از شبانه روز مي تونم به اون زنگ بزنم يا اس ام اس بدم .

دارم تمام تلاشم رو مي كنم كه به نبودش عادت كنم .لي هر چي بيشتر تلاش مي كنم از لحاظ روحي بيشتر بهم مي ريزم. از روز شنبه فقط 3 بار بهش زنگ زدم و فقط 10 تا اس ام اس دادم./

برام دعا كنيد.

خدايا كمكم كن.

كسي يه روز مي خواستي مرد من بشي هنوزم دوستت دارم.


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:3  توسط only  | 

ممنونم خداي خوبم

خدايا نمي دونم چه جوري بايد ازت تشكر كنم . خدا جون خيلي دوستت دارم .

ديروز تمام اميدم رو از دست دادم . مامانت بهم زنگ زد بهم گفت 2 تا خانواده به درد هم نمي خورند و نبايد ديگه بهت زنگ بزنم يا باهات ارتباط داشته باشم.بهم خيلي توهين شد. خيلي خرد شدم پشت تلفن نمي دونستم بايد چه جوري رفتار كنم . خيلي با حرفاي مامانت داغون شدم. دوست داشتم همون لحظه مي مردم ولي اين حرفا رو از زبون مادرت نمي شنيدم .

اونقدر بهم سخت گذشت كه دوست نداشتم اون محيط بسته رو تحمل كنم از محل كارم زدم بيرون رفتم كنار دريا راه رفتم نشستم بغض داشتم اما نمي تونستم اونو بشكنم تا راحت بشم نمي تونشتم خودمو خالي كنم هر چي تلاش مي كردم بي فايده بود. همه درها به روم بسته بود نا اميد شده بودم . شده بودم يه آدمي كه همه درها به روش بسته بود. به اندازه اي حالم بد بود كه نتونستم بنويسم مي خواستم همه لحظه هارو ثبت كنم اما نمي شد دستم نمي رفت. دلم مي خواست اما عقل داشت از قلبم سرپيچي مي كرد آخه چطور ميتونستم از دستت بدم . آخه چطور مي تونستم ديگه صداتو نشنوم . ديگه نبينمت....

وقت زنگ زدي بهت گفتم مامانت زنگ زده حس كردم از پشت تلفن داغ كردي . من برات تعريف كردم و تو عصبي مي شدي . بهت گفتم باشه قبول همه حرفاي مادرت قبول اما تا موقعي كه نسبت به كسي تعهد پيدا نكردي با من حرف بزن مي دونم اينجوري دارم خودمو نابود مي كنم و تمام مخالفت تو هم به خاطر خودم اما نميخوام تا آخرين لحظه اميدم رو از دست بدم. و من اونقدر بهت اصرار و التماسكردم كه تا راضي شدي. تو مهربونترين مرد دنيايي.

تمام ديروز و ديشب رو بهت فكر مي كردم و واسه از دست دادنت داشتم غصه مي خوردم. تو هم گوشيتو خاموش كرده بودي نمي تونستم باهات تماس بگيرم.
صبح كه بهت زنگ زدم گفتي ديشب دوباره يه جلسه بوده تو خونه بهت گفتن كه بعد از محرم مي خوان برن واست خواستگاري . گلم عزيزم تو چرا محكم نيستي تو چرا نمي توني حرفت رو بزني.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا امروز صبح همه چيز و تموم شده مي دونستم اما امروز دوستت زنگ زد حدود يه نيم ساعتي حرف زديم تمام ماجراي ديروز رو براش تعريف كردم اونم خيلي با من حرف زد. مي خواد بهمون كمك كنه .

خدايا مي دونستم هيچ وقت تو هيچ شرايطي تنهام نميذاري. مي دونم من يه مقدار تو انجام قولهايي كه بهت دادم كوتاهي كردم ولي از امرو مي خوام جبران كنم.

خدايا مثل هميشه پشتيانم باپ و كمكم كن.

خداجونم دوستت دارم.

مرد من تو رو هم خيلي دوست دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:36  توسط only  | 

دوستت دارم آن چنان که سکان شناور درآب. بادبان افراشته در آسمان را دوست میدارد. که به آهنگ تکانش در باد  آهنگ موج ها پاسخ می گوید.<تاگور>

دوستت دارم تا ژرفا و پهنای همه بلندایی که روانم به آن می تواند رسید. آنگاه که حسش تا ورای کرانه های وجود و زیبایی آرمانی پر می کشد.< براونینگ>

مي دوني امروز داشتم تو نت مي گشتم چشمم به يه چيزي خورد كه خوندم خيلي برام جالب بود شايد تو اين موقعيت هم خيلي به درد من بخوره نوشته بود آدم تو زندگي خيلي چيزاي سختو تمحل كن و يكي از اين تلخي دوري و جدايي . از خدا مي خوام كه هيچ وقت جدايي بين من و تو نباشه اما دوري رو مي تونم تحمل كنم. نوشته بود تا دوري نباشه آدم لحظه شيرين وصال رو درك نمي كنه. از خدا مي خوام منم اون لحظه شيرين رسيدن به تو رو درك كنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:38  توسط only  |